من برای آفریدنِ خودم. خود را ویران کرده ام!!!
پ.ن: نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...
+
نوشته شده در
85/09/29ساعت 11:31 توسط دل شکسته
|
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است!!!
پ.ن۱: خدایا مردیم از خوشی یه ضدحالی یه چیزی!!!
پ.ن۲: بلا نسبت سگ البته!!!

+
نوشته شده در
85/09/26ساعت 23:31 توسط دل شکسته
|
به شدت مشغول خود سازی هستم..
البته به روش خودم!!!
پ.ن: امشب یه نفر و دیدم که یه زمانی دوسش داشتم اما دیگه حالم به هم میخوره ازش!!!!
+
نوشته شده در
85/09/23ساعت 23:49 توسط دل شکسته
|
حالا که نه آدم جدید پیدا شد و نه کسی که باهاش تنهاییم رو قسمت کنم..
یکی پیدا بشه با هم بریم برف بازی!!!!

پ.ن:اینجا هوا بس نا جوانمردانه سرد است..
نفسی هم نیست که بخواهد برون بییاد یا نییاد..
کسی هم نیست که بخواهیم به او سلام کنیم یا او به ما سلام کند!!!
+
نوشته شده در
85/09/20ساعت 10:58 توسط دل شکسته
|
میگما حالا که آدم جدید پیدا نشد بی زحمت اگه کسی هست که من باهاش تنهاییم رو قسمت کنم خودشو معرفی کنه!!!
پ.ن:البته به جز تو...
+
نوشته شده در
85/09/17ساعت 23:45 توسط دل شکسته
|
دنبال یه جمله میگشتم که بگم ...
یه کلام: چه حسه خوبیه وقتی وبلاگت یک ساله میشه!!!
+
نوشته شده در
85/09/16ساعت 0:25 توسط دل شکسته
نمیدونم اما احساس میکنم به شدت به یه سری آدم جدید احتیاج دارم(کسی و نمیشناسین؟!!)
از قدیمیا که خیری ندیدیم..
پ.ن:(قبلنا تو یه پست یه چیزی نوشته بودم که هنوزم بهش اعتقاد دارم )
+
نوشته شده در
85/09/14ساعت 0:11 توسط دل شکسته
|
مدتهاست که به ساعت نگاه نمی کنم !
اصلا کار بیهوده ایست !
یه صفحه که گرداگردش اعداد 1 تا 12 نوشته شده برای تو چه مفهومی داره ؟
برای من که بی مفهومه !
ساعتهای عمر من هیچ کدوم عقربه نداشتن !

+
نوشته شده در
85/09/09ساعت 0:37 توسط دل شکسته
|
پاشو میخوام یادت بدم که چه جوری میشه از این دنیای لعنتی لذت برد!!!
مگه باتونیستم...
پاشو...

+
نوشته شده در
85/09/01ساعت 15:4 توسط دل شکسته
|