تبليغاتX
همه چی و هیچ چی

اینجا دنیای توست

دنیای تنهای درون تو

اشنایم با تمامی خطوط و یکرنگی آن

پرسه زنان به جستجوی اثری هستم

اثری از من

به سوی خانه ای که دگر ازآن من نیست

دگر چه تفاوت میکند کجا باشم من؟!!

 

+ نوشته شده در  85/06/31ساعت 13:30  توسط دل شکسته  | 

بیا ای خسته خاطر دوست!ای مانند من دلکنده و غمگین!

من اینجا بس دلم تنگ است.

بیا ره توشه برداریم,

قدم در راه بی فرجام بگذاریم...

+ نوشته شده در  85/06/25ساعت 1:18  توسط دل شکسته  | 

شاید بشود آدمها رو فهمیداما موقعیتهایی هست که قابل فهم نیستند;چون در اساس تراژدیک اند. وحالا من باید هم غم خودم را بخورم هم غم تورا !!!!

 

+ نوشته شده در  85/06/23ساعت 11:40  توسط دل شکسته  | 

میدونی شاید یه روز این حماقت کردم

 داد زدم و به همه گفتم که:

"چه قد دوست دارم!!!"

پ.ن: میدونم نمی خونی اینجا رو اما امیدوارم به گوشت برسونن!!!

 

+ نوشته شده در  85/06/20ساعت 10:0  توسط دل شکسته  | 

بيمارم ، مادرجان
مي دانم ، مي بيني
مي بينم ، مي داني
 مي ترسي ، مي لرزي
 از كارم ، رفتارم ، مادرجان
مي دانم ، مي بيني
گه گريم ، گه خندم
گه گيجم ، گه مستم
 و هر شب تا روزش
 بيدارم ، بيدارم ، مادرجان
مي دانم ، مي داني
كز دنيا ، وز هستي
هشياري ، يا مستي
از مادر ، از خواهر
از دختر ، از همسر
 از اين يك ، و آن ديگر
 بيزارم ، بيزارم ، مادرجان
من دردم بي ساحل
تو رنجت بي حاصل
ساحر شو ، جادو كن
درمان كن ، دارو كن
بيمارم ، بيمارم ، بيمارم ، مادرجان !!!
+ نوشته شده در  85/06/12ساعت 10:40  توسط دل شکسته  | 

آب آب آب

بابا بابا

بابا آب

باب آب داد

باب نان داد

آن مرد آمد.آن مرد در باران آمد.آن مرد با اسب آمد.

پ.ن:ادامه پست سانی

+ نوشته شده در  85/06/11ساعت 9:26  توسط دل شکسته  | 

احساس میکنم که کم کم دارم میبرم!!!

ای  FUCK  به این زندگی!!!

 دلیلی واسه ادامه زندگی نمی بینم

میگن که خستم واسه این گمش کردم

میگی چیو !!؟

خوب معلومه احمق دلیلو

اما نه این دفعه حالم بد تر از این حرفاست

نه عشقی....

نه پولی....

نه کاری..

با حاله نه؟ یه دلیل بیار که واسش حالم خوب باشه!!؟

میگی زنده ای و زندگی میکنی؟

نه..

من خیلی وقت که زنده نیستم!!؟

 

+ نوشته شده در  85/06/07ساعت 18:57  توسط دل شکسته  | 

آمد ، به طعنه كرد سلامي و گفت : مرد
         گفتم : كه ؟ گفت : آنكه دلش را به من سپرد 

 وانگه گشود سينه و ديدم كه اشك عجز 
        تابوت عشق  من ، به كف نور ، مي سپرد

+ نوشته شده در  85/06/05ساعت 18:5  توسط دل شکسته  | 

سكوت صداي گامهايم را باز پس مي دهد
 با شب خلوت به خانه مي روم
 گله اي كوچك از سگها بر لاشه ي سياه خيابان مي دوند
 خلوت شب آنها را دنبال مي كند
و سكوت نجواي گامهاشان را مي شويد
من او را به جاي همه بر مي گزينم
و او مي داند كه من راست مي گويم
او همه را به جاي من بر مي گزيند
 و من مي دانم كه همه دروغ مي گويند
چه مي ترسد از راستي و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزيننده ي دروغها
 صداي گامهاي سكوت را مي شنوم
 خلوتها از با همي سگها به دروغ و درندگي بهترند
 سكوت گريه كرد ديشب
سكوت به خانه ام آمد
 سكوت سرزنشم داد
 و سكوت ساكت ماند سرانجام
 چشمانم را اشك پر كرده است !!!!

پ.ن.۱: من هم با شما نبودم!! من هم از شما نبودم!!!

پ.ن.۲:اینم یه هدیه از طرف اون به من!!!

+ نوشته شده در  85/06/01ساعت 1:28  توسط دل شکسته  |