من از جنوب چشمه عطش
من از جنوب ماسه مار
من از جنوب جنگل دكل
من از جنوب باغ ساكت خليج
من از جنوب جنگل بزرگ آفتاب آمدم
من از جنوب تشنه زي شمال آب آمدم
كنون بيا مراببين پدر
بيا مرا ببين كنار جنگل بلند آب
چگونه تشنه مانده ام
چگونه رخ فشرده ام به ساقه هاي ديرتاب نور
در اشتياق ذره اي عطش
پدر بيا! ببين
چگونه من سوي سراب آمدم
+
نوشته شده در
85/04/21ساعت 16:53 توسط دل شکسته
|
نمی دونم چرا انقدر همه چی تکراری شده!!!
تکراریه تکراری!!!
نمیدونم چرا انقدر خسته ام!!!
خسته ی خسته!!!
نمیدونم چرا انقدر تنهام؟؟؟
تنهای تنها!!؟
شاید تو بدونی ؟!!!
اما....
+
نوشته شده در
85/04/15ساعت 18:14 توسط دل شکسته
|
من از پريشاني ها
سخن نميگويم
بزرگ بودن رود از پرنده يي ست كه با ناي سبز خونين مي خواند
بزرگ بودن رود از نبودنست
به دريا نشستن است
و رازي نگفتن است
نه گفتن
من از پريشاني ها سخن چگونه بگويم ؟
+
نوشته شده در
85/04/11ساعت 2:5 توسط دل شکسته
|
من ؟
نمك پرورده ي همين زخم هاي از آشنا خورده
آنقدر با خرابي اين گريه ساخته ام
كه هر كنج اين خانه از دست ديده ام درياست
حالا كه چه يعني كلمه ؟
شما هم خودتان را معرفي كنيد
اين سايه هاي مبهم خاموش
همراه شما چه مي خواهند ؟
اين سنجاقک هاي منتظر
اين كوچه هاي كنجكاو بي رهگذر
اين كلمات كتك خورده ي خراب ؟
حالا كه چه يعني شفا ؟
+
نوشته شده در
85/04/07ساعت 16:50 توسط دل شکسته
|