تبليغاتX
همه چی و هیچ چی

سالها خوابگردی بودم که در جستجوی زندگی ٬

لحظه لحظه عمر را

با سپیدی های مو تاخت می زدم ...

       

                                                                                e - پریشانگو

 

پ . ن : عکس متعلق به گلناراست                                                                         

+ نوشته شده در  85/02/23ساعت 11:42  توسط دل شکسته  | 

خسته
شكسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم

از اين فرياد
تا آن فرياد
سكوتي نشسته است.

لب بسته
در دره هاي سكوت
سرگردانم.

من ميدانم
من ميدانم
من ميدانم

جنبش شاخه ئي از جنگلي خبر مي دهد
و رقص لرزان شمعي ناتوان
از سنگيني پا بر جاي هزاران جار خاموش.

در خاموشي نشسته ام
خسته ام
درهم شكسته ام
من دلبسته ام.
+ نوشته شده در  85/02/21ساعت 13:4  توسط دل شکسته  | 

مجال
بي رحمانه اندك بود و
واقعه
سخت
نامنتظر.

از بهار
حظ ّ تماشائي نچشيدم،
كه قفس
باغ را پژمرده مي كند.

از آفتاب و نفس
چنان بريده خواهم شد
كه لب از بوسه نا سيراب.

برهنه
بگو برهنه به خاكم كنند
سرا پا برهنه
بدان گونه كه عشق را نماز مي بريم،
كه بي شايبه حجابي
با خاك
عاشقانه
در آميختن مي خواهم
+ نوشته شده در  85/02/19ساعت 0:11  توسط دل شکسته  | 

جمله ای باید گفت

سخنی باید راند

عشق را در پس یک عادت زشت

عشق را بر سر یک کوه هوس

به لجن می گیرند...

 

آتشی باید ساخت

باید انداخت به جان همه کس

جغد تاریکی این خانه مخروبه ما

سالهاست در پس این زندان است

 

زندگی نارنجی است

زندگی نشئه یک شب پره است

که به سوسویی یک مهتابی

همه هستی خود را به فنا می دهدش

آه...

من دگر خسته و پژمرده و تنها هستم

به طریقی که در این گنبد دوار رواست :

عشق را در پس یک عادت زشت

عشق را بر سر یک کوه هوس

به لجن  می گیرند                                                             

+ نوشته شده در  85/02/15ساعت 20:27  توسط دل شکسته  | 

امشب دلم هزار تا گرفته ...

امشب دلم هوای گریه داره...

امشب دلم یه شونه می خواد که سر بذارم روش...

امشب دلم از هیچ کس نگرفته...

امشب دلم از دست خدا گرفته...

امشب دلم واسه خودم تنگ شده...

راستی امشب دلم از دست تو هم گرفته....

+ نوشته شده در  85/02/15ساعت 1:18  توسط دل شکسته  | 

هوای اینجا امروز کمی ابریست.هوای اینجا سالهاست که ابریست....

.

.

از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب
 دشنه ئي كشته است .
از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود  را،

بر سر برزن، به خون نان فروش  سخت دندان گرد آغشته است

.

.

 

+ نوشته شده در  85/02/14ساعت 12:16  توسط دل شکسته  | 

دلم یه قهوه تلخ می خواد همراه با یه نخ سیگار برگ :

.

.

.در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...

.

.

+ نوشته شده در  85/02/13ساعت 0:14  توسط دل شکسته  | 

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام . مستم.

باز می لرزد.دلم.دستم.

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های! نخراشی به غفلت گونه ام را .تیغ!

های! نپریشی صفای زلفکم را.دست!

وآبرویم را نریزی. دل!

-ای نخورده مست-

لحظه دیدار نزدیک است......                 م.امید

+ نوشته شده در  85/02/12ساعت 11:16  توسط دل شکسته  | 

چراغي به دستم، چراغي در برابرم:
من به جنگ سياهي مي روم.

گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشان هاي خاكستر شده را
روشن مي كند.

فريادهاي عاصي آذرخش -
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر
نطفه مي بندد.
و درد خاموش وار تاك -
هنگامي كه غوره خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي
نوميدوار طلب مي كرده ام.

تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي
تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.

در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو تنهائي -
 نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!

شادي تو بي رحم است و بزرگوار،
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است

من برمي خيزم!

چراغي در دست
چراغي در دلم.
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو
ابديتي بسازم

+ نوشته شده در  85/02/09ساعت 19:17  توسط دل شکسته  | 

نه در رفتن حركت بود
نه درماندن سكوني.

شاخه ها را از ريشه جدايي نبود
و باد سخن چين
با برگ ها رازي چنان نگفت
كه بشايد.

دوشيزه عشق من
مادري بيگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهي مايوس
بر مداري جاودانه مي گردد.                                    ا.بامداد

+ نوشته شده در  85/02/04ساعت 15:55  توسط دل شکسته  |