تبليغاتX
همه چی و هیچ چی
با اینکه شبی یه کلردیازپوکساید میخورم بازم خوابم نمی بره

امشب هم از اون شبها بود.یه جورایی خوب نیستم ...

ترس از ...

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقت باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه آرزوهام با رفتن تو مردن

حال من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه...

+ نوشته شده در  85/01/27ساعت 3:49  توسط دل شکسته  | 

هزار سال به سوي تو آمدم
 افسوس
هنوز دوري دور از من اي اميد محال
هنوز دوري آه از هميشه دورتري
هميشه اما در من كسي نويد دهد
 كه مي رسم به تو
 شايد هزارسال دگر
صداي قلب ترا
پشت آن حصار بلند
 هميشه مي شنوم
 هميشه سوي تو مي آيم
 هميشه در راهم
 هميشه مي خواهم
 هميشه با توام اي جان
هميشه با من باش
هميشه اما
 هرگز مباش چشم به راه
هميشه پاي بسي آرزو رسيده به سنگ
 هميشه خون كسي ريخته است بر درگاه                    فريدون مشيری     

 

+ نوشته شده در  85/01/23ساعت 0:15  توسط دل شکسته  | 

تنها و بي اميد
بي ياور و غريب
در چاهسار سرد زمان مي گريستم
مي گفتم اي دريغ
عمري در اين سراچه ي تقدير زيستم
اما كسي نگفت
من در ميان اين همه بيگانه كيستم
عمر آن بود كه با نفس دوست بگذرد
ورنه چه عمر صد بود و چه دويستم
ز بي كسي به آينه گفتم حديث خويش
كاي هم نفس بگو كه در اين دهر چيستم
همزاد من در‌آينه با آه سرد گفت
من آيه ي غمم
بيهوده زيستم
گر هستي است اين
انگار نيستم                                                     

مهدی سهيلی


 
+ نوشته شده در  85/01/20ساعت 3:1  توسط دل شکسته  | 

اینم یه چند تایی عکس از حیاط خونمون..

بارون میباره...

بوی بهار نارنج میاد...

+ نوشته شده در  85/01/18ساعت 11:54  توسط دل شکسته  | 

باز كن پنجرهها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چهكرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
 با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
 تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتاگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن                                                      فریدون مشیری

 


 

+ نوشته شده در  85/01/13ساعت 15:24  توسط دل شکسته  | 

 

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
 خوش خبر باشي ، اما ، ‌اما
گرد بام و در من
 بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
 نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
 برو آنجا كه تو را منتظرند
 قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
 دست بردار ازين در وطن خويش غريب
 قاصد تجربه هاي همه تلخ
 با دلم مي گويد
 كه دروغي تو ، دروغ
 كه فريبي تو. ، فريب
 قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
 راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
 در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
 قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
 در دلم مي گريند

                                                                                        م.امید

+ نوشته شده در  85/01/08ساعت 13:1  توسط دل شکسته  | 

سلامی چو بوی خوش آشنایی

چه حال میده این موقعه شب اول سال تبریک گفتن عید:

سال نو مبارک

ایشالله سال خوب وخوش خرمی باشه واسه هممون.

پر از خبرای آلبالو گیلاسی....

و پرازمهربونی...

راستی منم عیدی میخوام....

+ نوشته شده در  85/01/01ساعت 2:45  توسط دل شکسته  |