و عشق
تنها قصیده خوفناکی بود
که من را به زمین
به تو
و درد نبودنت پیوند زد
شاید شبی مثل یکی از همین شعرها
به پایانت برسانم
وشاید
وباز هم می گویم:
شاید
بمانی برای همیشه.......
بزرگ راههای بسیار را بپیمای
به خانه ات باز گرد
و همه چیز را گویی برای نخستین بار بنگر......
بسیاری وقت ها
با یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم.
اما در همه چیز رازی نیست.
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست.
سکوت ملال ها
از راز ما
سخن تواند گفت.
از تنهایی مگریز
به تنهایی مگریز
گاهگاهی آن را بجوی و
تحمل کن
و به آرامش خیال مجالی ده.
مارگوت بیکل
<<مرگ تنها یک آغاز است>>
من اینو میگم و هرکس که می خواد ردش کنه اگه می تونه با دلیل حرف منو رد کنه !!!


همه چیز دارد.
هیچ چیز ندارد.
نمی دانم...
قصه بی پایانیست این زندگی که
حتی مرگ هم معنی آن را نمی داند
چرا دست و پا می زنی ؟
به چه می اندیشی؟
بگذر که باید گذشت
دیری نمی پاید که تمام خواهد شد
و پایانش چون آغازش تنها یک سوال است
عمری می گردیم به دنبال جوابی که شاید سوالی برای آن هم نباشد
پس اگر می خواهی بگردی ...بگرد
ولی سوال را باید جست
نه جواب...

شب...
سکوت...
و تنهایی...
برایم شمعی روشن کنید !

خدایا کمکم کن به خودم غلبه کنم
من می توووووووووووووووووونم مگه نه؟
خدایا کمکم کن!!!!!!!!!!!!!!
