روز به سر رسید و شب به سر دست آمده
اماشب نه هر شب است
امشب شب یلداست
امشب باید هرچه روشنی و سرخی داریم برداریم
در کنار هم بنشینیم و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند دربرابر تاریکی
بنشینیم و شاد باشیم و بگوییم و بخندیم
و بگذاریم هرچه تاریکی ست هرچه سرماو خستگی ست تا صبح
تا سحر ازوجودمان رخت بر بندد
تا صبح شب یلدا بیداری را پاس بداریم
وسرخی انار را اسلحه ای سازیم برای مبارزه با تاریکی
تا صبح راهی درازاست
شب یلداتان فرخنده باد
دلم میسوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری نه بیداری نه دستی از سر یاری
مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری
امشب دل یکیو که خیلی دوسش دارم بدجوری شکوندم
فقط امیدوارم که خدا منو ببخشه
همه دنیای منی اینو خودتم خوب میدونی مگه نه ....
با تو آنگاه سخن می گويم
چشم تو باغ من است
باز هم می رويم.
گاهگاهی دلم از دست خدا می گيرد
و نماز سخنم را به تو رو می سازم
ساده تر می بازم.
گاهگاهی دلم از دست خودم می گيرد
آب را می پاشم
آينه را می شکنم
در تو گم می شود ايمان تنم.
وای
گاهی
دلم از
دست تو هم می گيرد.
وای گاهی ...........
از شوق به هوا
به ساعت نگاه می کنم:
حدود سه ی نصفه شب است
چشم می بندم تا مبادا که چشمانت را از یاد برده باشم.
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شب گردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس.
از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است.
آری از شوق به هوا می پرم
و خوب می دانم
سال هاست که مرده ام.
مرا
بي سببي
نيستي.
به راستي
صلتِ كدام قصيده اي
اي غزل؟
ستاره بارانِ جوابِ كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه ي تاريك؟
كلام از نگاهِ تو شكل مي بندد.
خوشا نظربازيا كه تو آغاز مي كني!
پسِ پشتِ مردمكان ات
فرياد كدام زنداني ست
كه آزادي را
به لبانِ برآماسيده
گلِ سرخي پرتاب مي كند؟-
ورنه
اين ستاره بازي
حاشا
چيزي بدهكار آفتاب نيست.
نگاه از صداي تو ايمن مي شود.
چه مؤمنانه نامِ مرا آواز مي كني!
و دل ات
كبوترِ آشتي است،
در خون تپيده
به بام تلخ.
چه بالا
چه بلند
پرواز مي كني!
اشكِ آن شب لبخندِ عشق ام بود.
قصه نيستم كه بگويي
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني…
من دردِمشترك ام
مرا فرياد كن.
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
و من با تو سخن مي گويم
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ريشه هاي تو را در يافته ام
و دست هاي ات با دستانِ من آشناست.
براي خاطرِ زنده گان،
و در گورستانِ تاريك با تو خوانده ام
زيباترينِ سرودهارا
زيرا كه مرده گان اين سال
عاشق ترينِ زنده گان بوده اند.
دست ات را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
به سانِ ابر كه با توفان
به سانِ علف كه با صحرا
به سانِ باران كه با دريا
به سانِ پرنده كه با بهار
زيرا كه من
ريشه هاي تو را در يافته ام
با صداي تو آشناست.